بهــــــــــــــــار نارنج
از وقتی از تهرون اومدم شهرستان حدودا" چهار ماه میشه . تو این چهار ماه صبحها می رم سر کارو غروبها برمی گردم خونه .خونه هم که کسی نیست خلوت و بی صدا خستگی کار هم باعث میشه تو این سکوت استراحت کنم ، که کم کم این استراحت تبدیل به خواب میشه. درسته استراحت دارم ولی رضایت و آرامش ندارم .خانواده هم خودش نعمتیه. دیگه مریم کوچولو، دخترمو میگم ، نیست که بدون ملاحظه اینکه تو خوابی خودشو بندازه رو سینت و بگه بابا بیا باهم بازی کنیم و تو با خستگی وکسالت با چشمان پراز خواب مجبور باشی باهاش بازی کنی. همون خستگی در کنار خانواده بهتر از استراحت بدور از اوناست.
امروز که زودتر از سر کار اومده بودم تو خونه دراز کشیده بودم و داشتم به خانوادم فکر میکردم هوا خوب و بهاری بود درو باز گذاشته بودم که بوی بهارنارنجها پیچیده بود تو خونه بلند شدم اومدم تو حیاط دیدم بوی عطر بهارنارنجها توی همه حیاط پیچیده و زنبورهای عسل هی رو گلها میشینند و بلند میشن مدتی محو تماشای این صحنه های دل انگیز بودم تو همون حال با خودم میگفتم چی میشد خدا یا خانواده منم اینجا بودن و با هم لذت تماشای زیبائیهای آفریده تورا تجربه میکردیم.
