تبليغاتX
پرنده ای بنام آذرباد


پرنده ای بنام آذرباد
فرهنگی اجتماعی

 بهشتیها

هر مسلمان و یهودی ونصارا و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکو کاری پیشه کند البته از خدا پاداش نیک دریافت میکند و هیچگاه(در دنیا وآخرت)بیمناک و اندوهگین نخواهد بود.

                                                                                                               سوره بقره آیه۶۲

راستی پس کی بود میگفت فقط ما میریم بهشت!!!

  + نوشته شده درچهارشنبه هفدهم مرداد 1386  ساعت 21:30  توسط جواد قاسمی 


 کوچ

یادش بخیر اونوقتها که مستاجر بودیم.چون هر سا ل یا نهایتا هر 2یا 3سا ل می بایست کوچ میکردیم چیزی به

اسبا ب اثاثیمون اضا فه نمی کردیم . و بهمین خاطر موقع کوچ ، سریع وسایلمونو جمع میکردیم و همشونو می

ریختیم تو یه وانت بار، تازه وانت هنوز پر نمیشد.اما امان از وقتی که صاحبخونه شدیم.هی اینو بخر اونو بخر،

این شد که امسا ل بنا به ضرورت وقتی میخواستیم کوچ کنیم ، دمار از روزگارمون در اومد تا جابجا شدیم.تنها

حسنی که این کوچ داشت این بود که وقتی وسایلو از انباری میآوردیم بیرون تا اضافیهاشو بریزیم بیرون یا رد

کنیم بره ، مجبور بودیم خوب باز بینی شون کنیم،در حین بازبینی من چشمم به یک نامه افتاد که خیلی خوشحا ل

شدم . چون اون نامه از یکی از دوستان همسنگریم در جبهه بود که از بعد از جنگ دیگه از او خبری نداشتم .

نامه از رضا یکی از بچه های اصفهان بود که خیلی دوسش داشتم.بلافاصله به یکی از آشنایان در اصفهان زنگ

زدم و آدرسو براش خوندم و گفتم هر طور هست از این شخص برام خبری گیر بیار.

      چند روز گذشت تا اینکه موبایلم زنگ زد و شماره برام نا آشنا بود.یکی از پشت گوشی گفت "بچه ها بشکه"

واین از کلما تی بود که هر کسی تو زندگیش نمونه اونو داره که منحصر به فرده  بطوری که با شنیدن اون کلمه

کلیدی و منحصر بفرد اگر هر وقت بشنوه بی چون وچرا گویندشو میشناسه. و بشکه هم برای بچه های خط یک

کلمه منحصر بفرد بود.چون تو جبهه به توپهای فوق سنگین که از قدرت تخریب خیلی زیادی برخوردار بودن

می گفتند و وقتی دشمن از اونا استفاده میکرد بچه ها برای خبر کردن دیگران به محض متوجه شدن میگفتند

"بچه ها بشکه" تا دیگران سریع هرجا هستند سنگر بگیرند.واین صداکه پس از سالها به گوشم رسید  صدای کسی

نبود بجز صدای دوست داشتنی رضا.پس از کلی گفتگو قرار شد در اولین فرصت همدیگر رو همراه با خانواده

هامون ملاقات کنیم.

  + نوشته شده درپنجشنبه یازدهم مرداد 1386  ساعت 0:13  توسط جواد قاسمی 



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
روزنامه نگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

مهر 1387

تیر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
اقيانوس آرام
لیلی
اسپانتا مانیا
محمد
آذرباد
بلوط سرگردان
شراب تلخ
آزاده
محبوبه
ایت ا..صانعی
آقای خاتمی
آیت ا...منتظری
دکتر سروش
فریاد حق طلبی
دکترالهی قمشه ای
پاسخگو
ریحانه

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM