یادش بخیر اونوقتها که مستاجر بودیم.چون هر سا ل یا نهایتا هر 2یا 3سا ل می بایست کوچ میکردیم چیزی به
اسبا ب اثاثیمون اضا فه نمی کردیم . و بهمین خاطر موقع کوچ ، سریع وسایلمونو جمع میکردیم و همشونو می
ریختیم تو یه وانت بار، تازه وانت هنوز پر نمیشد.اما امان از وقتی که صاحبخونه شدیم.هی اینو بخر اونو بخر،
این شد که امسا ل بنا به ضرورت وقتی میخواستیم کوچ کنیم ، دمار از روزگارمون در اومد تا جابجا شدیم.تنها
حسنی که این کوچ داشت این بود که وقتی وسایلو از انباری میآوردیم بیرون تا اضافیهاشو بریزیم بیرون یا رد
کنیم بره ، مجبور بودیم خوب باز بینی شون کنیم،در حین بازبینی من چشمم به یک نامه افتاد که خیلی خوشحا ل
شدم . چون اون نامه از یکی از دوستان همسنگریم در جبهه بود که از بعد از جنگ دیگه از او خبری نداشتم .
نامه از رضا یکی از بچه های اصفهان بود که خیلی دوسش داشتم.بلافاصله به یکی از آشنایان در اصفهان زنگ
زدم و آدرسو براش خوندم و گفتم هر طور هست از این شخص برام خبری گیر بیار.
چند روز گذشت تا اینکه موبایلم زنگ زد و شماره برام نا آشنا بود.یکی از پشت گوشی گفت "بچه ها بشکه"
واین از کلما تی بود که هر کسی تو زندگیش نمونه اونو داره که منحصر به فرده بطوری که با شنیدن اون کلمه
کلیدی و منحصر بفرد اگر هر وقت بشنوه بی چون وچرا گویندشو میشناسه. و بشکه هم برای بچه های خط یک
کلمه منحصر بفرد بود.چون تو جبهه به توپهای فوق سنگین که از قدرت تخریب خیلی زیادی برخوردار بودن
می گفتند و وقتی دشمن از اونا استفاده میکرد بچه ها برای خبر کردن دیگران به محض متوجه شدن میگفتند
"بچه ها بشکه" تا دیگران سریع هرجا هستند سنگر بگیرند.واین صداکه پس از سالها به گوشم رسید صدای کسی
نبود بجز صدای دوست داشتنی رضا.پس از کلی گفتگو قرار شد در اولین فرصت همدیگر رو همراه با خانواده
هامون ملاقات کنیم.