متن زیر قسمتی از نوشته های دوران دنشجویی است که بصورت دکلمه نوشته شده آنروزها دانشکده ما خیلی تعطیل می شد!
آه دانشکده من،دانشکده ادبیات،دانشکده تعطیلات
دلم برایت تنگ شده!
نه نه،مبادا فکر کنید که تعطیلات تابستان را میگویم
اکنون اوج سال تحصیلی است
دانشکده زیبای من،مدتی است که درهای ورودت را ،
بروی قدمهایم بسته اند!
و تو می دانی ، هرسال این فراقهای زجر آور تکرار میشوند.
آهای دانشکده نازنینم!
شبها در خواب میبینمت که ، تمام درهایت را
با شادی برویم می گشایی
وبا آغوش باز ، مرا به کلاسهایت دعوت می کنی
ومن با شوق غریبی وارد راهروات می شوم
واز دریچه کلاسهایت به داخل نگاه می کنم
و میبینم که کلاسهایت مملو از دانشجوست
و استاد سخت مشغول تدریس
وارد کلاس خود می شوم
میزهای کلاس هر یک میخواهند،
که من بر روی نیمکت او بنشینم
استاد درس را شروع میکند
ودرس با سوالات مکرر دانشجویان از استاد ،
بخوبی شکافته می شود
درس تمام می شود واستاد ودانشجو
با بی میلی کلاس را ترک می کنند!
من از شوق دیدارت،کلاس را ترک نکردم
ودلم می خواست کلاس خانه ام باشد!
به تخته سیاه گفتم:
اجازه میدهی ،آنچه را که امروز آموختم،
بر روی تو تمرین کنم!
او در حالی که قطره اشکی از گونه اش در حال سر خوردن بود،
گفت:
بگو اجازه می دهی آرزویت را برآورم!
گفتم : پس گریه ات برای چیست؟
گفت : ما تخته سیاه ها،همراه با کلاسهامان
سخت از تالار فردوسی دلخوریم!
چرا که وجود او باعث جدایی ما و شما می شود!
هر روز سمینار هر روز کنگره،
یک روز بعنوان کنگره اقبال لاهوری،
یکروز وحدت حوزه ودانشگاه!!!
یک روز بررسی افکار فلان دانشمند،
یکروز بمناسبت تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی!
ودیگر روزهای خدا هر کدام به مناسبتی
نمیدانم اگر این دانشمندان هم ،
هر روز کلاسهاشان تعطیل میشد،
اکنون دانشمندی بود که برایش سمینار بگذارند؟!
حالا دیگر کنکور راهم اینجا برگزار می کنند!
اورا دلداری دادم و سری به کتابخانه دانشکده زدم
او نیز سخت دلش از این برنامه ها گرفته بود.
دیوارها ، کمدها ، درها، پنجره ها واتاقهای دانشکده
همه شاکی بودند!
آهسته از پله ها پایین آمدم
بطرف تالار فردوسی رفتم
هنوز در را باز نکرده بودم که،گریه را سر داد!
با دهان باز از تعجب پرسیدم: تو دیگر چرا؟!
همه از تو می نالند!
گفت:من از خودم بیزارم.
چراکه باعث دلخوری تمام دانشکده ،
دانشجویان و استادان شده ام.
همین دیشب فردوسی به اینجا آمد وبا ناراحتی گفت:
نامم را از روی تو بر می دارم!
چرا که نمی خواهم نامم باعث رکود علم باشد!!!
ناگهان صدای وحشتناک زنگ ساعت چکشی،
مرا از این خواب پریشان پراند.
پس از خوردن صبحانه ،کتابها یم را جمع کردم
تا به دانشکده بروم .هم اتاقی ام گفت:
کجا با این عجله؟گفتم: دانشکده
گفت: مگر نمی دانی تعطیل است
گفتم،برای چه؟
گفت:سمینار
گفتم : دیگر به چه مناسبت؟
گفت:به مناسبت ارتقاء سطح علمی دانشجویان !!!!!