تبليغاتX
پرنده ای بنام آذرباد


پرنده ای بنام آذرباد
فرهنگی اجتماعی

 در آغاز راه

دخترم

به کجا می نگری وبه چه می اندیشی؟!

آیا در اندیشه سختی راهی؟ و به خطرهایی که در کمینند!

تو هنوز در آغاز راهی !

پس به چیزی جز پیمودن این راه دشوار میند یش.

به خدا توکل کن.

وبرای پیمودن راه،همت کن.

 

و مطمئن با ش بابا تا وقتی زنده است،

در ناملایمات و سختی های زندگی با تو و در کنار توست.

مطمئن با ش.

 

  + نوشته شده درپنجشنبه سی ام فروردین 1386  ساعت 1:40  توسط جواد قاسمی 


 نامه

 

خیلی دلم میخواست معلم بشم.از سربازی که برگشتم رفتم آموزش و پرورش شهرمان و تقاضای تدریس کردم.باورم نمیشد با اینکه یکماه از سال تحصیلی میگذشت  قبول کردند.و به همین راحتی به آرزویم رسیدم.ولی گفتند باید از روستا شروع کنم .اگر کره ماه راهم میگفتند میرفتم ،چه رسد به روستا .آخه عشق معلمی بود دیگه کاریش نمیشد کرد.حکمم را برای روستای ترکمن نشین یانبلاق زدند وگفتند هر چه زودتر خودم را به آنجا برسانم .آن زمان آن روستا ماشین مسافری نداشت منهم پیاده راه افتادم .در بین راه هر وسیله ای سر راهم بود از اسب و گاری گرفته تا تراکتور یا موتور سوار میشدم تا غروب روز بعد به یانبلاق رسیدم.سراغ مدرسه را گرفتم.بنایی از گل و چوب خیلی ساده حتی ساده تر از ساده نه دری نه دیواری فقط از میله پرچم جلوی ساختمان میشد فهمید اینجا مدرسه است .خودم را به مدیر مدرسه معرفی کردم .او با خوشحالی استقبال کرد.ودو معلم دیگر مدرسه را خبر کرد وپس از صحبتی با آنها ، به من گفت آقای قاسمی تا زنگ نخورده بفرمایید تا شما را به بچه های کلاس دوم معرفی کنم . فهمیدم وقتی به این سرعت کلاس مرا مشخص کردند ، یعنی آنرا بمن انداخته اند.ولی برای من فرقی نمیکرد . چون عاشق معلمی بودم. وارد کلاس شدیم بچه ها برخاستند.آقای مدیر اول کمی به زبان ترکمنی با بچه ها صحبت کرد ، گرچه من چیزی نفهمیدم ولی بعد به فارسی گفت بچه ها آقای قاسمی از گنبد آمدند و از حالا معلم شما هستند.امیدوارم با درس خواندن خود نشان دهید که دانش آموزان خوبی هستین.کلاس مختلط بود یکطرف دخترها نشسته بودند و یکطرف پسرها.بچه ها با دقت مرا ورانداز میکردند.منهم به چهره یکایک آنها نگاه میکردم.از چهره اشان بخوبی فقر و محرومیت احساس میشد.مدیر از کلاس بیزون رفت وزنگ زده شد و همه رفتند.شب را در اتاق یکی از معلمها گذراندم.واز مدرسه و مردم ده صحبت کردیم.نگرانی من از بی تجربگی در تدریس و بلد نبودن زبان ترکمنی بود که با خودم میگفتم آیا موفق خواهم شد؟و دیگر اینکه اونا سنی بودن ومن شیعه وچطور میتونم اعتمادشونو بخودم جلب کنم.اینکه میگم اعتماد بخاطر اینه که بعد از انقلاب استکبار جهانی با تفرقه بین شیعه و سنی در منطقه اعتماد رو بین اونا از بین برده بود.وبا دو جنگی خونین که بین شیعه و سنی در این منطقه پیش آورده بودند ،حسابی اونارو نسبت بهم بی اعتماد کرده بودند.بخصوص که از جنک دومی حدودا سه سال بیشتر نگذشته بود وهر دو طرف اون خاطره تلخ رو بخوبی بیاد داشتند.

من همیشه از تفرقه های قومی و مذهبی رنج میبردم.ودر این فکر بودم که چطور میشود نقشه های شوم استکبار را در این رابطه خنثی کرد؟گر چه عالمان و مداحان خود ما هم مقصرند و با روضه خوانی و مد احی در مورد دختر پیامبر و لعن و نفرین ضارب به این تفرقه و اختلاف که خواست استکبار جهانیست ،دامن میزنند.با خودم گفتم جواد اگر میخواهی کاری کنی الان وقتش است.

فردا وارد کلاس شدم پس از آشنایی با بچه ها و حضور و غیاب ،مبصر کلاس چوب نسبتا کلفتی آورد و روی میزم گذاشت .پرسیدم این چوب برای چیست؟گفت آقا اجازه ،این چوب برای تنبیه دانش آموزانی است که درس نمیخوانند و مشق نمینویسند وشلوغی میکنند. گفتم ولی به نظر من فقط حیوانات را با چوب میزنند ، شما انسانید ودارای عقل و شعور . وچوب را جلوی چشم همه شکستم ودر سطل آشغال انداختم.وگفتم کلاس من جای چوب و ترکه نیست.واز این به بعد اگر کسی برای تنبیه چوب بیاورد فقط خودش تنبیه میشود.بچه ها همه خوشحال شدند.وچیزی نگذشت که ماجرای شکستن چوب تنبیه در بین دانش آموزان دیگر و مردم روستا پیچید.واز آن به بعد از طرز نگاه و برخوردشان میشد بوی اعتماد و احترام را فهمید.

یکروز یکی از دانش آموزان گفت آقا اجازه ؟ گفتم بفرما .گفت حمیده میگه آموزگار ما کافره!خب فهمیدم این حرف حمیده نیست و نگرانی من از همین طرز تفکرها بود که از کودکی به بچه ها القاء میشود.با خودم گفتم خدایا با این موضوع چگونه برخورد کنم.چیزی بفکرم نرسید.فقط پرسیدم :حمیده ،عبدالباقی راست میگه ؟ اوبا ترس و بغض گفت نه بخدا ، مادرم اینطور میگه.من دیگه چیزی نگفتم و به درس دادن ادامه دادم.تا اینکه یکروز در زنگ دینی بدون اشاره به صحبت آنروز حمیده ، با استناد به آیات قرآن ،فرق مسلمان و کافر را به دانش آموزان آموختم.ماجرا فراموش شد و دیگر هم تکرار نشد.ومن سعی میکردم با عشق و صداقت برایشان کار کنم.و آنها را مثل بچه های خودم میدانستم و واقعا دوستشان داشتم.بطوری که یکروز دانش آموزی از سرما میلرزید وآب دماغش آویزان شده بود . دستمالم را از جیبم درآوردم و دماغش را گرفتم واورا روی صندلی کنار بخاری نشاندم تا گرم شد.برای مردم روستا هم هرکاری از دستم بر می آمد میکردم.بطوری که یکروز روحانی آن روستا چون خطم خوب بود تقاضا کرد بر سر در مسجد روستا با خط خوش و بزرگ بنویسم "بسم الله الرحمن الرحیم" ومن با کمال میل قبول کردم.با اینکار دیگر حتی مردم روستا نیز مرا پذیرفته بودند.

دوسال بعد در دانشگاه قبول شدم.واجبارا تدریس را رها کردم .بعد از فارغ التحصیلی در دانشکده خودمان مشغول بکار شدم.شش یا هفت سال از اشتغال بکارم میگذشت که یکروز نامه ای دریافت کردم .که با خواندن آن اشک امانم نمیداد.باورم نمیشد من نقشه شوم استکبار را در یانبلاق با عشق ،صداقت و تلاش خود نقش برآب کرده بودم.نامه از حمیده بود.معذرتخواهی کرده بود که اگر آنروز گفته من کافرم ،بچه بوده و نمی فهمیده او مرا بهترین معلم خود میدانست  و نوشته بود هنوز هم دوستم دارد.در ضمن ازدواج کرده و خداوند پسری به او داده که او هم اسمش را "علی" گذاشته است.

 

  + نوشته شده دردوشنبه بیستم فروردین 1386  ساعت 21:21  توسط جواد قاسمی 



صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

پیوندهای روزانه
روزنامه نگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388

مرداد 1388

خرداد 1388

مهر 1387

تیر 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

مهر 1385

شهریور 1385

مرداد 1385

تیر 1385

خرداد 1385

اردیبهشت 1385

پیوندها
قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
اقيانوس آرام
لیلی
اسپانتا مانیا
محمد
آذرباد
بلوط سرگردان
شراب تلخ
آزاده
محبوبه
ایت ا..صانعی
آقای خاتمی
آیت ا...منتظری
دکتر سروش
فریاد حق طلبی
دکترالهی قمشه ای
پاسخگو
ریحانه

 RSS 

طراحی قالب

POWERED BY
BLOGFA.COM